تبليغاتX
عشق آمده است از آسمان
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386

پیرمردی تصمیم گرفت تا با پسر و عروس و نوه چهار ساله خود زندگی کند . دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود . هنگام خوردن شام ، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر روی زمین انداخت و شکست .

پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند : باید درباره پدر بزرگ کاری بکنیم و گرنه تمام خانه را به هم می ریزد . انها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدر بزرگ مجبور شد به تنهایی انجا غذا بخورد . بعد از اینکه یک بشقاب از دست پدر بزرگ افتاد و شکست ، دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد . هروقت هم خانواده او را سرزنش می کردند ، پدربزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمیگفت .

یک روز عصر قبل از شام ، پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی میکرد . پدر رو به او کرد و گفت : پسرم داری کار میکنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت : دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست میکنم که وقتی پیر شدید ، در آنها غذا بخورید ! و با تبسم به کارش ادامه داد .

 

 

 نوشته شده در ساعت 18:0  توسط سمیه  | 

 

جمعه بیست و سوم شهریور 1386

 

 

هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده . وقتی آدمهای رنگارنگ رو می بینم که به زور به هم لبخند می زنند ، حالم به هم میخوره .

بعد از مدتها یک روز عصر به یکی از این کافی شاپها رفتم .همین طور که داشتم به مردم نگاه میکردم دیدم یک دختر آدامس فروش کوچولو آمد تو و رفت پشت میز نشست . برام جالب بود ! پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش میشد ، نسبت به آن دختر بچه یورش برد تا آن را بیرون بیاندازد . دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت پولش را میدهم . هیچ چیز مجانی نمی خواهم . کمی پایش را تکان داد . و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود ، به پیشخدمت گفت یک بستنی میوه ای چند است؟

پیشخدمت با بی حوصلگی گفت 5 دلار. دختر بچه دست کرد تو لباسش و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمردن پولهایش کرد . و بعد گفت یک بستنی ساده چند است ؟پیش خدمت بی حوصله تر از دفعه قبل گفت سه دلار.دختر آدامس فروش گفت یک بستنی ساده بدهید . پیشخدمت بستنی ساده برایش آورد . که فکر نمیکنم زیاد هم ساده بود! چون احتمالا مخلوطی از ته مانده بقیه بستنی ها بود . دخترک بستنی رو خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت . وقتی پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد .  

 

دید دخترک کنار ظرف بستنی دو دلار گذاشته برای انعام!

 

 نوشته شده در ساعت 14:14  توسط سمیه  | 

 

پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386

 

 

صبا اگر

 

صبا اگر گذری افتدت به کشــور دوست    بیار نفحـه ای از گیســـوی معنبر دوست

به جان او که به شکرانه جان برافشانم    اگر به سوی من اری پیامی از بر دوست

................

نه بابا مثل اینکه دوستان من با این پست مشکل پیدا کردن ... حرف انچنان خاصی نبود فقط به شدت دلم برای خودِ اون موقع هام تنگ شده بود .اون موقع هایی که فقط با یه کس دوست بودم . این عکس رو که منو یاد اون وقت ها انداخت گذاشتم تو  وبلاگ . عکسشو خیلی دوست دارم . انگار خودم یه مدت اینجا کنار همین ساحل با اون کس (اگر بشه بهش گفت کس!) زندگی کردم و شایدم بازی کردم .

.................

و اینکه من چند وقتی میشه تو گوش وبلاگم اذان خوندم و اسم براش انتخاب کردم . توقع کادو مادو که  نداریم فقط لینکاتونو درست کنین.

 

 

 نوشته شده در ساعت 10:55  توسط سمیه  | 

 

یکشنبه یازدهم شهریور 1386

 

 

این پست را برای یک فرشته می نویسم ...نه ...کمی بالاتر ازفرشته .

 

مادر

 

چرا تا وقتی کنار ماست قدرشو نمیدونیم ؟ ....به محض اینکه ازمون کمی دور شه متوجه نبودنش میشیم .....یا وقتی بهش نیاز پیدا می کنیم .....مثل من ......منی که بعد از اینکه رفت و کارهای خونه رو کولم گذاشت تازه متوجه بودنش شدم!......یعنی اگر این کارها هم نبود متوجه وجودش می شدم ؟؟؟ تازه بعد از رفتنش فهمیدم که ای بابا مادری هم توی این خونه همیشه هست بی اینکه دیده بشه .

 

این رو هم حتی وسایل خونه می فهمند از اون فریزر بد بخت که بعد از نیم ساعت باز موندن دادو بیداد راه می اندازه بگیر تا اون ماشین لباسشویی که کدهای به عمر ندیده رو قالبش میکنم ....حتی غذاها ....اونا از همه سمج ترن... انگار قسم خوردند همشون بسوزند ....یا شاید ابروی منو میخوان ببرن پیش بابا.

کاش ما هم به اندازه اونها معرفت داشتیم . کاش فقط به سلام اول صبح اکتفا نمی کردیم و بیشتر حالتو می پرسیدیم.

حالا که نیستی تازه یادت افتادم .....چیکار کردم ؟! ....... برات پست زدم تو وبلاگم ....فقط یه پست .....همین!..... میدونم به همین هم رضایت میدی!

 

انگار خدا می دانست کسی از پس جبران خوبی های تو بر نمی آید که تو را وعده بهشت داد!

 

مادر

 

 

پاورقی ......مادرم فقط یه مسافرت چند روزه رفته .

 

 نوشته شده در ساعت 15:3  توسط سمیه  | 

 

شنبه دهم شهریور 1386

 

 

گاهی اوقات از زور پررویی میگم خدایا مگه من چمه ...چه گناهی دارم ....بنده به این پاکی !

 خداییش هم این جورم . گاها تو این قضیه که گناهم چیه می مونم نه از بی گناهی ها . بلکه از شدت جهل و وقتی که بعضی چیزارو  می شنوم میگم خدایا من خوبی هم کردم تا حالا؟!

مثل این قضیه که:

ملا احمد اردبیلی روزی برای زیارت به کربلا رفته بود . زائران او را نمی شناختند و فکر کرده بودند که ایشان خدمتگذار هستند . و لباسهایی به ایشان داده بودند که " این ها را بشوی!"

محقق اردبیلی این عالم برجسته این کار را کرده بودند . وقتی اطرافیان با خبر شدند که را آن فرد را سرزنش کردند که چرا چنین کردی و لباسهایت را دادی اقای محقق بشوید .جناب محقق آنها را از سرزنش باز داشته بودند و گفته بودند "حقوق برداران دینی نسبت به یکدیگر خیلی زیادتر از اینهاست کاری نکرده ام که شما چنین جوش و خروش می کنید . " 

ولی سمیه بیچاره  مگه خود اوس کریم ما رو درست کنه که درست بشو نیستیم بس که این جنس ما خورده شیشه داره

 

 

 

 نوشته شده در ساعت 21:15  توسط سمیه  | 

 

شنبه سوم شهریور 1386

سلام

قضیه گلهای سرخ و سفید رو شنیدین ؟ یه روانشناسی تقریبا معروفی هستش که میگه خودتونو توی یه باغ گل تصور کنین که  پر از گلهای فقط سرخ و سفید هستش  و شما باید از بین اونها ده تا گل انتخاب کنین ....خوب سعی کنین برین تو حسش و انتخاب کنین و بهتره که اولین انتخاب یعنی انتخابی که زود میاد تو ذهنتون رو بگین و دست کاریش نکنین .حالا تعداد گلها رو بگین ... .

.

.

.

گلهای سفید نشانگر عقل و گلهای سرخ نشانگر میزان احساسات  شما هستند .

من خودم به شخصه ۵ گل سفید و ۵ گل سرخ برمیدارم . ولی موندم چرا با تعداد گل قرمز این همه هم ضربه میخورم . یا من به شخصه مشکل دارم یا اینکه تعداد گلای سرخ باید کمتر باشه . کاش می شد دست ما کمتر طرف گلهای سرخ بره تا تو زندگمیون بیشتر رشد کنیم . من اشتباه میکنم؟

 

 نوشته شده در ساعت 23:35  توسط سمیه  |