تبليغاتX
عشق آمده است از آسمان
جمعه بیست و هفتم مهر 1386

 

سلام  دوستان عزیز . خیلی ممنون که لطف می کنید و سر می زنید .

خواستم فقط خبر بدم . یه مدته نمیتونم وبلاگ رو به روز کنم . یعنی مطلبی ندارم واسه نوشتن . واسه اینکه مشغول یه کار دیگه هستم .

امان از دست خودم !!!!!!!!!

همیشه خودم به خودم میگم یه ادم تک بعدی ..... وقتی به چیزی فکر کنم اصلا نمی تونم جایی واسه سایر مسائل بزارم . به قول بچه های کامپیوتر سینگل بافر هستم . ایشالا مالتی بافر بشم

هر وقت مطلبی داشتم می یام می نویسم . ولی طول میکشه .

اینو نوشتم که بچه ها سر نزنن و  دست خالی برنگردن ( نه اینکه دفعه قبل چیزی دستشونو می گرفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

---------------- فضاله این پست

بابا حرفا چیه نوشتین بچه ها .... من فقط میخوام یه مدت درس بخونم همین!!!! و چون نمیتونم هم نت باشم هم درس بخونم برای یه مدت کوچولو  نت رو میزارم کنار .

تا به حال ادم تا این حد تک بعدی دیده بودین که روزی بیست دیقه نت اومدن رو نتونه کنار درس خوندنش  بپذیره؟؟!!

 

 

 نوشته شده در ساعت 12:11  توسط سمیه  | 

 

دوشنبه شانزدهم مهر 1386

 

 سلام

۱) سر کلاس بودم و داشتم درس میدادم که " بابیج پدر علم کامپیوتره و تو هر علمی یه پدر داریم . یعنی کسی که بیشتر از بقیه واسه اون علم زحمت کشیده و استارت  اون علم رو زده و ......." یکی از بچه ها گفت خانوم می بخشین اگر یه زنی بیشتر از بقیه واسه علمی زحمت بکشه میشه مادر اون علم؟؟؟ همین جور موندم ....ندونستم چی جواب بدم .... فقط خندیدم به ندونستن خودمو ذهن باز اون بچه ! .... حالا شما میدونین ؟ کسی اگر میدونه ، مثالی یا نمونه ای دیده برام بگه .

 

۲) پاییز هم اومده با اون هوای دلگیر و معرکه اش ..... 

پاییز...

 

۳) خواستم در مورد ماه رمضون بنویسم و یه سری چیزای دیگه ولی نمیدونم چرا دوست ندارم بعضی از حرفا از قلبم خارج بشه!

 --------------------------

پی نوشت:  نه بابا مثل اینکه بعضی دوستان فکر کردن من افکار فمنیستی دارم !!!!!!!....ولی نه ، خبری از این حرفا نیست.... از نظر من زن و مرد هیــــــــچ برتری به هم ندارن ، متفاوت از هم هستن  اما هر دو عالی هستن . من اینقدر احساس خوشایندی از زن بودنم دارم که نگیـــــــــــــــــن اگر قرار باشه یه بار دیگه دنیا بیام و نظرمو بخوان بازم میخوام زن افریده بشم.

 

 

 نوشته شده در ساعت 10:16  توسط سمیه  | 

 

یکشنبه هشتم مهر 1386

 

 

سلام آقا

این پست را فقط آقا بخواند

سلام آقا ......سلام ......این پست را فقط برای تو می نویسم ......فقط برای تو ......نه میخواهم کسی بخواند . و نه میخواهم کسی نظر بدهد .

عصر بیهوا سراغ تلویزیون رفتم و روشنش کردم ...اهنگی پخش می شد ......غمی به دلم نشست و یکباره یادم امد امشب شب نوزده است ......شب نوزده ......شب ضربت خوردنت ....... آمدم پستی برای امشب بگذارم و بگویم که :

بگویم که .... دوست دارم آقا دوستت دارم ......خیلی ، خیلی خیلی خیلی . کاش هیچ غمی به دلت و هیچ زخمی به تنت نباشد . کاش هیچ گاه بد بودنم خاطرت را آشفته نکند ولی دریغ ! که هر روز با کارهایم غمتان را سنگین تر میکنم ....انگار باید بار غم انسان بودنم را شما بیشتر از خودم به دوش بکشید .

آمدم از خودت بخوام ......بخواهم امشب برایم دعا کنی .......دعا کنی که ماریای تو باشم .

 

 پ.ن ماریا را که خوبتر از من می شناسی .

 

 نوشته شده در ساعت 22:0  توسط سمیه  | 

 

دوشنبه دوم مهر 1386

 

شکوفه

 

- " به کجا چنین شتابان!"

                                گَون از نسیم پرسید .

- " دل من گرفته زینجا ،

                           هوس سفر نداری

زغبار این بیابان؟"

- " همه آرزویم اما

                     چه کنم که بسته پایم ..."

 

- "به کجا چنین شتابان؟"

 

- " به هر انجا که باشد به جز این سرا سرایم."

 

- " سفرت به خیر ! اما ، تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ،

به شکوفه ها به باران ،

برسان سلام ما را ."

 

 

پ.ن.۱. این شعر رو خیلی دوست دارم . قسمت آخرش دل ادمو میسوزونه.

پ.ن.۲. گون اسم یه جور درختچه است.

 

 نوشته شده در ساعت 16:28  توسط سمیه  |